تبليغاتX
روز امروز

روز امروز

"و العصر ... انّ الانسان لفی خسر"

اسباب کشی

بدینوسیله اعلام میگردد که آرشیو وبلاگ روز امروز از این مکان به



famastane.persianblog.ir



منتقل شد.

لطفا لینک منو درست کنین دوستان!

ببینمتون

یا علی (;

+ نوشته شده در  89/12/25ساعت 12 PM  توسط مستانه  | 

چه اتفاقی قرار است بیفتد!؟

به نام خالق جهان عجیب و غریب

تکیه ات را زده ای به کاناپه و راست را انداخته ای روی چپ و به یک دستت لیوان چای کمرنگ است و در آن یکی کنترل تلویزیون جابجا می شود ...

پیشانی ات گره خورده و چینی عمیق انداخته. وحتی گاهی " نوچ نوچ نوچی" بر زبان می رانی و سرت را با تاسف تکان می دهی!

قیام مردم بحرین .... نفر کشته داد.

در لیبی .... نفر توسط نیرو های قذافی کشته شدند.

رآکتور های در معرض خطر، بحرانی ترین موضوع است که پس از جنگ جهانی دوم ژاپن را تهدید می کند و اقلا .... نفر بر اثر سونامی و زلزله جان باخته اند.

تکیه ات را زده ای به کاناپه و راست را انداخته ای روی چپ و ...

و حتی بعد از چند دقیقه عدد کشتگان و زخمی های دنیا یادت نمی آید!

چه اتفاقی قرار است بیفتد؟؟



پ.ن: میخواستم به مناسبت بهار وبلاگ تکونی کنم که ... هر چی نگاه کردم دیدم همین قالب قدیمیم از همه خوشگل تره! مگه نه!؟



+ نوشته شده در  89/12/24ساعت 5 PM  توسط مستانه  | 

مسابقه ی دلخوشی نویسی

به نام خدا

این جانب؛ فلانی؛ ملقب به مستانه؛ فرزند بابام؛ به شماره شناسنامه ی 044045 .... توسط آذی جون به یک مسابقه ی وبلاگی دعوت شده و بعد از بیست و چهار ساعت به اجابت وی بر آمده ام!

راستش اینهایی که می بینید ... چرت و پرت نیستند؛ بذله هم حدودا نیستند!! اینها دلخوشی های پیش پا افتاده اما عمیقی هستند که اینجانب در طی انزده سال و سه چهار ماه زندگانی تجربه نموده ام.

1. چشم هایت را ببند. فرض کن یک کادوی بسیار حجیم برایت آورده اند که به دلیل حساسیت به ضربه، دورتادورش را بطور کامل با پلاستیک تق تقی پوشانده اند. ماهیت کادو و حجم بزرگ آن به خودی خود در بدایه ی امر کاملا فاقد ارزش می باشد؛ چون توجه سوژه ی مورد نظر (یعنی من!) صد درصد معطوف برادرم است که احیانا حتی به یک دانه از آن حباب های نازنین تجاوز نکند!! ... حتی از یک دانه اش هم نمی گذرم ...!

2. فرض کن یک روز چهارشنبه ی تعطیل است. و صدقه سر سران مملکتی خوش قریحه ی ما روز پنج شنبه نیز با عبارت: "بین التعطیلین، عین التعطیلین!" به مسلخ رفته و سر بریده شده است! تو هم صبح علی الطلوع روز پنج شنبه (ساعت یازده!!) با صدای جاروبرقی از خواب بیدار می شوی و بو کشان به سمت آشپزخانه می روی و نون و پنیر و چی چی ای به بدن می زنی ... بعد با خیال راحت (بدون فکر این که الان خرخوانان عالم در حال انجام چه عمل شریفی هستند!) می روی توی اتاق و کمد های قدیمی ای که گوشه و کنارشان پر است از وسایل ریز و درشت و قدیمی پرخاطره؛ خالی می کنی و عیــــــــــن یک روز را در خاطرات سالیان گذشته غلت می زنی و حتی تا یک هفته بوی خاطره می دهی ...

3. فرض کن تازه حمام رفته ای و بوی گُل می دهی ... آنوقت - در حالی که لوکیشن قضیه در یکی از روستاهای توابع لوزان سوییس است - یک گرمکن ورزشی خفن می وشی و زیر نم باران در خیابان های خلوت تنهایی یک ساعت تمام را نرم نرم می دوی ... تا وقتی که صدای نفس هایت را بشنوی و کم کم بخار از کله ات بیرون بیاید ... (این را باید ابتدا می گماشتم!)

4. فرض کن ایستاده ای وسط آن خیابان بهشتی ... رویت به سمت شرق است و نمی دانی چشمت را چپ بگردانی و قبه و مناره ی کشیده ی عباس "ع" را خیره شوی؛ یا را بگردی و در جمال طلایی امام شهیدت "ع" غوطه ور شوی ...!؟

5. فرض کن یک دسته برگه A4 برداشته ای تا رویش مطالبی را چاپ کنی. بعد از این که پرینتر آرام گرفت، چشمت می افتد به یک دانه کاغذی که روی بدن آن مانده و در آن سوی میدان، قلمی ... دست به کار می شوی و طی یک عملیات بی رحمانه کاغذ سفید را پر از طرح مربع و مثلث و خلاصه چند ضلعی هایی با هاشور متفاوت می کنی ... (البته خیلی بیشتر از این حرفا اتفاق می افته!)

6. فرض کن نزدیکی های سال نو است و بوی رنگ و رنگ آمیزی در و دیوار می آید ... به به! فی الفور و بدون فوت ثانیه ای از زمان خودت را  به ضمیمه ی ابزار مختلف نقاشی به محل حادثه می رسانی و دست به کار کشیدن نقاشی در سایز خود دیوار ها به رویشان می شوی ... احیانا آبجی خانوم را هم با خود می بری محض بهره گیری از ایده های خلاقانه اش، یک بیست سانت در سی سانت هم به او می دهی که دلش نشکند ...!!

در ادامه از اینای که نام می برم دعوت می کنم که بازی رو ادامه بدن (البته معلوم نیس کی اینورا پیداشون بشه!!)

مغول , polly , آفتاب گردون , Хамид

+ نوشته شده در  89/12/21ساعت 9 PM  توسط مستانه  | 

توهّم دود!

به نام مهربان خدای برفی ( که میخواهد فردا را تعطیل کند قربانش بروم!!!)

فولی دراز رفته بود پای تخته و داشت مساله ی 17 پلی کپی تمرین دوی مثلثات را با همان قر و قمیص خاص خودش توضیح می داد. یک دستش را در هوا تکان می داد و آن یکی را هم به کمرش زده بود ...

دست به سینه نگاهش می کردم. خیلی دلم می خواست ببینم چه می گوید اما بیشتر  هوس خواب - آن هم سر کلاس خونساری! - به سرم زده بود! یه نگاه به چپ ... یه نگاه به راست ...

سرم را گذاشتم روی میز و همانطور که به خسرو فکر می کردم خوابم برد ...

اواااا!!! سوء تفاهم نشه یه وقت ها! منظورم همان خسرو ای هست که سه شنبه سر کلاس ادبیات برای n امین بار جلوی چشم یه عده دانش آموز، نگون بخت شد و سوخت و رفت ...  همان که انشایش را فی البداهه می گفت و همه کف می کردند ...

از سه شنبه همین طور در ذهنم رژه می رود و قلبم را آتش می زند ...

خلاصه، چشم هایم گرم گرم بود و هنوز کامل روی هم نرفته بودند که خواب ها هجوم آوردند!

خسرو را دیدم که سیگار می کشد و اشک می ریزد. به من میگوید: فلانی! تو به روز من نیفتی ها!! درست است که بچه ها حین خواندن داستان بعضی جاها یکصدا می گفتند: عیــــــــن فهیمه!! ، اما تو نگذار عاقبتت مثل من شود ... اشک می ریخت و می گفت! من هم با دهان باز مانده بودم گریه کنم یا چشمانم را بمالانم تا از خواب بیدار شوم!!

دود سیگارش در قاب تصویر جولان می داد و مرا به تن لرزه می انداخت ... گویا از بویش مور مورم می شد!!

احساس کردم قضیه فراتر از مورمور شدن است. تکانی به بدن کرخ شده ام دادم و همین چند تکان دوزاری ام را صاف کرد که این هواست که بس ناجوانمردانه سرد است!

سرم را از روی میز بلند کردم و بعنوان اولین کار، چشم در چشم خونساری شدم تا ببینم آیا چشم در چشمان خواب آلوده ی من شده؟ و آیا نگاهش خشم آلود است؟ آیا به فرمایش وی من باید کلاس را ترک بگویم و بروم آبی به صورتم بزنم ...؟ آیا ...؟؟؟

یک پلک

دو پلک

سه پلک ... نخیر!! کفاف نمی داد!

توهم خارج شدن دود از لبان باریک و ظریف خونساری از جلوی چشمانم کنار نمی رفت!!!

کی کنارم بود خدایا ... آها! زرین بود. بدن سیخ شده اش () را دودستی تکان دادم و گفتم: زرین ... نیگا نیگا! از دهن خونساری دود بلند می شه ... به جان خودم!

چقدر سردم بود ...

ولش کردم بیچاره را ... سردم بود.

اون خونساری بنده خدا هم که روی صندلی اش کنار پنجره ی باز نشسته بود، لابد سردش بوده که آن جور بخار از دهانش خارج میشده ...!


پ.ن: به جان خودم یه روز سر هیش کدوم از کلاسا نخوابیدم .../!

یا علی


+ نوشته شده در  89/12/13ساعت 6 PM  توسط مستانه  | 

بدینوسیله ...

 هو اللطیف لما یشاء

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی (!) استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم!

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است...

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم...

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چيز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم...

+ نوشته شده در  89/12/09ساعت 7 PM  توسط مستانه  | 

بی معرفت ترین چیزی که همیشه مجبوری تحملش کنی؛ زمانه

به نام خدا

زمان چقدر بی معرفت است ...

کی فکرش را می کرد که یک سال بگذرد؟ اصلا کی فکرش را می کرد که ب/گ/ذ/ر/د؟؟ کی فکرش را می کرد بعد از آن عبارت حالگیر "حلالم کن، باشه؟"، دیگر دیوار های این خانه خاطره ای بر خود ببینند؟ ...بوی چیز دیگری غیر از آن روزها را بدهند ...عوض شوند!؟ (خاصیتی که همین توی بی احساس وادار به پذیرششان کرده ای!)

کی؟ بگو چه کسی؟؟ چه کسی هرگونه ذهنیتی را از "بعد از آن شب" در ذهن خودش پرورانده بود؟

خودش؟... غیر از خودش!! بغیر از او که می تواند به همان آسانی بگوید حلالم کن و بعد اسم اینجا را با تمام رنگ و بویش بگذارد خانه ی پدری ...

واژه ی غریب و کسل کننده و ... برای اینجا؟؟ اینجا که من و او ... / من / و / او / ؟؟؟

یادم نمی آید ... چیزی از /من/ و/ او/ یادم نمی آید!! از آن روزها ...

خیلی بی معرفتست این زمان ... خیلی بی معرفتی، بله!

هر روزی که می گذشت با خودم فکر می کردم دستش درد نکند که تلخی و شیرینی این اتفاق را باهم برایم کمرنگ می کند ... می گفتم دستش درد نکند که مرا اندکی نرمال تر از این که هستم می کند...

اما حالا احساس می کنم یک نوع بی غیرتی ست ... زمان خیلی نامرد است ...

یک سال گذشت.

باز هم تقصیر زمان نامرد است که من هیچ چیز از این یک سال - که قبل و بعدش فرقهای زیادی داشتند - یادم نیست ... من نامرد نیستم!!!!!!!

مزخـــــــــــــــــــــرف ... برو!!!! همین خود تو هستی که به من می گویی بنویس:

بگذریم ... خوب یا بد، یک سال گذشت ...

می فهمی داری چه میگویی؟؟ می فهمی یک سال یعنی چه؟؟ می فهمی و باز هم می خواهی بقدر یک سال بغض مرا با اجبار پشت تمام بی وجدانی هایت قایم کنی و نگذاری اشکهایم را به یاد بیاورم؟؟

حیف ... هر گندی که هستی باید با تو کنار بیایم ... مجبورم، همه می دانند که تو یک قفسی!

پس این آرزو محالست که یک جا

او باشد

خدا باشد

و من ...

و تو نباشی!

نباشی ...

خیلی بی انصافی ...

یک سال گذشت ... خوب یا بد!

حالم به هم میخورد از این عبارت...

خیلی بی انصافی.



پ.ن: این هم یک مدل تبریک عید ولادت پیامبر ص و امام صادق ع است ... این عید با بقیه فرق می کند؛ مخصوصا حالا که تازه یک سال گذشته.

پ.ن: فردا داریم میریم یزد ... خوشحالم.( ولی این ربطی به نفرتم از "زمان" نداره. )

یا علی

+ نوشته شده در  89/12/01ساعت 8 PM  توسط مستانه  | 

پدرم را چقدر دوست دارم ...

به نام دوست

پدرم را چقدر دوست دارم ...

وقتی خسته از راه می رسد و کیفش را به دستت می دهد و پیشانیت را بوسه ای مهمان می کند ...

وقتی داری با او حرف می زنی و او حواسش- بدون خود سانسوری - کاملا متوجه تلویزیون است و فقط می گوید: هوم م م م ...!!

وقتی می گوید: یه چاییه کمرنگ بده بابا ... گل بوده بودی!! ( اصطلاح مخصوص بابای من!)

وقتی شبها در جمع کوچکمان کم کم چشمهایش روی هم می رود و مامان می گوید: علی آقا ... علی آقا ... بیاید سرجاتون بخوابین!!

وقتی داری از آرزو های دست نیافتی ات - که حاضر نیستی آنها را با هیچ کس بغیر از ذهن خلاق او در میان بگذاری - حرف می زنی؛ و مثلا می گویی: بابا!؟ بریم سه ماه تابستونو تو روستای بشاگرد زندگی کنیم!؟ ... و او می گوید: باش ... باش ... (یعنی باشه، منتها با همین لفظ!!)

یا وقتی می خواهی از او قول بگیری که کاری انجام دهد ... و بعد حتی یادش نمی آید که همچین موضوعی مطرح شده!!

وقتی اعتراف می کند که هیچ چی از این گونه مسائل ریاضی در یادش نمانده ...

وقتی می زند زیر آواز و دوساعت روی یک بیت کلید می کند و آن را در دستگاه های مختلف میخواند...

وقتی عکسش را کنار تابلوی خطاطی شده ی شعرش روی دیوار اتاقش می بینی ...

وقتی هربار می بینی که بابای تو هیچ گاه قادر به تعریف کردن یک جوک از ابتدا تا به انتهای آن نیست و نخواهد بود!! حتی اگر به بی مزگی خیار شور باشد ...! و بعد که به هر طریق از محتوای آن آگاه می شوی نمی دانی بخندی یا گریه کنی ...!!!

حتی وقتی ... وقتی راه می رود و یک موقع هایی پایش تقّی صدا می دهد!

وقتی دست به سینه میخوابد ...

وقتی برای همّـــــــــــــــه نسخه می پیچد!!

وقتی اذعان می کند که تنها راه برای خلاص شدن از شر هرگونه بیماری جسمی و روحی اینست که خودت را گرم بپوشانی تا عرق کنی!!!

وقتی سر سفره ی غذا از هرچیزی غیر از خوبی و خوشی صحبت کنی می گویند: دهـــــه!!

وقتی یک جمعه ی تمام اصرار می کند که بیا برویم و بادکنک بخریم!!

وقتی می شنوی که چطور اتفاقات پیرامون را دقیق و تیز بینانه تفسیر می کند ...

وقتی مثل یک جوان 18 ساله ازدرخت بالا می رود و بعد ناخود آگاه چند تا حرکت جودو هم چاشنی اش می کند ...

وقتی در جواب سوال تو که - می پرسی - شما در محل کارتان چکار می کنید؛ می گوید: چایی می خوریم و امضا می کنیم ...!

وقتی از دوران بچگی اش می گوید و این که چقدر از عنفوان کودکی به کار کردن علاقه داشته ... و وقتی هزار بار قصه ی آن قیچی کذا که در برف گم می شود را می گوید ...!!!

وقتی موقع حرف زدن با مادرجون لهجه می گیرد و بعد که بهش می گوییم یا ادایش را در میاوریم تکذیب می کند!!

وقتی ریز ریز می خندد و لپت را می کشد ...

وقتی جدی می شود و از زیر آن ابرو های بلند، چشم های عقابی اش را به تو می دوزد و آبت می کند ...

وقتی مداد را آنقدر زیبا دستش می گیرد و لیمو ترش را آنطوری آب میگیرد!! (باور کنید دستای بابام یه ظرافت و دقت خاصی داره!!)

وقتی تو که مثلا کلی اهل هنر هستی جلوی طرحهای اسلیمی اش کم می آوری ...

وقتی می تواند با ساده ترین حرف ها و طرفند ها آرامت کند؛ وقتی در اشک غوطه ور هستی ...

وقتی همه به اتفاق می فهمند که هیچ کس به اندازه ی او در خرید لباس برای دیگران در شرایط عدم حضور آنها مهارت ندارد!!

وقتی روی تلفن همراهش حساسیت ناجوری نشان می دهد!!

وقتی زیادی از واژه ی " بهترین " استفاده می کند!! : بهترین جنس ... بهترین غذا ... بهترین کار ... بهترین ... (نمی دونید چه ریسه ای می رفت وقتی این تیکه رو خوندم ...!)

وقتی می آید به اتاقت و نظم آن را تحسین می کند و می گوید: دختر!! زمستون تموم شد تو هنوز پلاستیک رو در حیاطو نچسبوندی؟؟

وقتی اول در مقابل یک موضوع گارد جدی و سفت می گیرد و بعد زود کوتاه میاید! (خیلی زودتر از مامان!!)

وقتی سر فیلم های چیپ تلویزیون قش قش می خندد ... یا وقتی با صحنه های رومانتیک آن پا به پای تویِ ته تغاری گریه می کند ...

وقتی صبحها با صدای قرآن خواندنش از خواب بیدار میشوی ...

وقتی اصرار دارد که بگوید چشم و ابروی تو به من رفته ...!!

وقتی سر غذا می گوید: آخ چِشَم ... و باز از نو شروع می کند به خوردن!!

وقتی با قوانین ساده و هوشمندانه ی مثلا فیزیکی، پروفشنال زندگی کردن را یادت می دهد!!

وقتی با نگاه به آسمان و زمین و درحالی که به روی خودش نمی آورد می گوید که: اتودش را گم کرده و باید یکی نو برایش بخرم ...

وقتی قبض موبایل هایمان می آید و اغراق کردن های او در مورد مصرف بهینه از این نعمت خدادادی شروع می شود ... ( در حد ماهی دو هزار تومان!!)

وقتی هنوز سالگرد ازدواجشان را با گلهای رز به مادرم یاد آور می شود ...

وقتی چیزهایی یادت می دهد که فقط یک پدر می تواند به دخترش بیاموزد ...

وقتی یکهو از کوره در می رود ...

وقتی که با آن حرارت بی مثال در مورد فعل کاشتن حرف میزند ...

وقتی که با دیدن تایپ تندت کلی ذوق می کند!!

وقتی به فیلم های دره پیت - با یک صداقت فوق کودکانه - علاقه نشان می دهد و بعد اضافه می کند که: البتّــــــه ...

وقتی در ایوان جلوی حیاط پیاده روی می کند و خیلی دوست دارد که همراهش شوی ... (مسلما تو بیشتر دوست داری!)

وقتی توی لواسون از اون بالا داد می زند: آقای قنبری ... موتور آبو روشن کنید!! (البته این یکی به خیلی سال قبل برمیگردد ... اما هنوز در ذهنم مانده!)

وقتی اصـــــــــــــــــــــــــــــــــرار می کند که یکبار دیگر خوردن ماهی یا عسل را امتحان کن بلکن شاید حساسیتت از بین رفته باشد ...

وقتی به رسوم نمادین اهمیت می دهد ...

وقتی رفتن به روضه ی دوستان خیلی قدیمی اش را از وظایف خود می داند ...

وقتی هوس می کند که روی زمین غذا بخوریم ...

وقتی در مورد انواع انگور حرف میزند ... (نمی دونید!!)

وقتی توی راه شمال یکهو همه ساکت می شوند که او آواز بخواند و مارا با پاییز آمد و مرغ سحر و الهه ی نازش مسته مست کند ...

و وقتی بابای من است ... همین که دوروبرش باشی آخر خوشی دنیاس ...


پ.ن: شاید پر احساس ترین متن روز امروز تا به امروز همین باشه ...

پ.ن2: دوست دارم بی نظر از اینجا نری ... این یکی خیلی برام مهمه!

یا علی




+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 7 PM  توسط مستانه  | 

ما توانستیم ...

به نام خدای قادر و حکیم

می گفتیم ...:

و حال ...:


.

.

.

.



پ.ن: راهپیمایی همگی قبول باشه ... اجرتون با خدا 

یا علی


+ نوشته شده در  89/11/22ساعت 8 PM  توسط مستانه  | 

دلم برای گریستن تنگ است!

هو اللطیف

آن روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه ‏هایت و آب خوردن از سقاخانه‏ات -با کاسه‏های طلایی‏اش- دوست می‏داشتم... آن‏چه از تو در خاطر کودکانه‏ ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏کرد. پدر مرا بر روی شانه‏ هایش سوار می‏کرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانی ‏ات می‏چرخیدند، دستم به پنجره‏های ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشه‏ ای می‏نشست و زیارتنامه می‏خواند و من بر روی سنگ‏های مرمر صحن آیینه ‏ات، لی‏لی ‏کنان بازی می‏کردم.

یک‏بار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفش‏هایم را از کفشداری می‏گرفت، دستم از میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد...  هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم! پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آن‏قدر سراسیمه که کبوترها و یا کریم‏هایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریه‏ام گرفت...

ازا ین که گم شده بودم، خیلی ترسیدم؛ با خودم گفتم شاید چون دختر بدی شده‏ام پدر مرا از یاد برده است. از خیال این‏که مرا رها کرده باشند و به حال خود گذاشته باشند گریه‏ام بیشتر شد. یک دفعه یاد بی‏بی افتادم که همیشه می‏گفت: امام هشتم علیه‏السلام ، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت می‏کند... یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها بی‏بی برایم تعریف کردده بود و پدر عکس آن را در اتاق زده بود. همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادر با تو حرف می‏زد و دعا می‏خوان چشم‏هایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا علیه‏السلام ! اگر کمکم کنی، قول می‏دهم که دیگر دختر خوبی شوم! هنوز شیرین خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد...

حالا دیگر همه می‏گویند که من برای خودم خانمی شده‏ام و به قول معروف سری تو سرها درآورده‏ام؛ اما هنوز هر وقت کاسه‏های طلایی سقاخانه‏ات را می‏بینم و صدای نقاره‏خانه‏ات هنگام اذان در گوشم می‏پیچید، به یاد آن قولی می‏افتم که به تو دادم و از خودم خجالت می‏کشم... چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانه ‏ام را از دست داده‏ام و از صداقت و معصومیت بچگی ‏هایم دور شده‏ ام و دیگر نمی‏ توانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم... احساس می‏کنم مدت‏ هاست که زیر قولم زدم و دختر بدی شده ‏ام

شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم!

دلم برای گریستن تنگ است!

+ نوشته شده در  89/11/12ساعت 5 PM  توسط مستانه  | 

سکوت

به نام خدا

کاش میشد ...

راحت ...

راحتِ راحت ...

حرف زد!

کاش می شد اقلا یک لقمه از این حرهایی که همه شان را از دم قورت میدهی؛ بفهمد!! حس کند!! بشنود ...ببیند!!!

دست کم ببیند که داری چقدر برای سکوت کردن تلاش می کنی ...

... و از همه سهمگین تر این که، او نیز سکوت می کند؛ اما چون حرفی ندارد برای گفتن ...!



میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست ...




پ.ن اول: امیدوارم هیچ وقت -مثل من- وادار به سکوت نشید ...

پ.ن آخر: احساس می کنم دارم گم میشم ...

پ.ن صرفا جهت اطلاع: برداشت اضافی موقوف!

یا علی

+ نوشته شده در  89/11/04ساعت 10 PM  توسط مستانه  |